کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

نامهربانی

سه شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۳، ۰۲:۵۷ ب.ظ

پنج شنبه صبح بیدار شدم و کارهامو کردم و همسری هم رفت خرید که تماس گرفت و گفت: الان بابامو دیدم و برای افطاری دعوتمون کردن..گفتم باشه.. عصری چیتان پیتان کردیم و راه افتادیم و بریا دخترم هم لباس آبی پوشیدم با گل موی آبی ماشاءالله یاد گرفته دست میزنه و بای بای میکنه و مامان و ابه و آله و دده و اده و میگه و بازنونش و لب هاش صدا درمیاره خلاصه رفتیم و مادر شوهری کلی هزینه کرده و خونشو امروزی کرده و خدایی هم خوشگل شده تبریک گفتیم و من پرسیدم رفتین دیدن دختر عمه همسری که تازه بچه دار شده گفت با دخترا رفتیم و من خیلی ناراحت شدم.. همیشه خودشون بدون اینکه به من بگن میرن و میان خوب منم عروسشون هستم! گفتم اگه به منم خبر میدادین منم میومدم.. شما همیشه بدون هماهنگی میرید میگید رفتیم... جواب داد: گفتم میگم یه بهونه میاری!!! خیلی ناراحت شدم چون من همیشه از وقتم ، زندگیم میزنم تا به مهمونی هاشون برسم یه وقتایی هم که نرفتم واقعا کار داشتم یا بچم واکسن زده بوده .. منم نمیدونم چرا ساکت شدم.. مادر شوهر هم ناراحت شده بود که عروسش انتقاد کرده.. حالا ببین من چقدر کنار میام و سکوت میکنم تو مسائل که این حرف ساده باعث دلخوری مادرشوهر شده.. وقتی میخواستیم بیایم خونه رفتیم به طبقه خواهر شوهری هم سر زدیم چون قبلش بهش قول داده بودم و من متنفرم از اینکه یه حرفی بزنم و پاش واینستم... رفتیم و منم کادو بهش پول دادم و کلی خوشحال شد و تشکر کرد.. برای مادرشوهر هم بستنی خریدیم.. تا امروز هم من ناراحتم نه اینکه کینه ای باشم ولی بهم برخورده.. منم فرداش زنگ زدم به عمه و دختر عمه همسرم و گفتم ببخشید من نیومدم مادرشوهرم خبرم نکرده بود نه برای این و نه برای نوه قبلیتون .. البته که خانواده عمش بسیار باشعورن و کلی از من و خانواده و تربیت و فرهنگ و شخصیتم تعریف کرد ولی گفتم یه وقت فامیل فکر نکنن من خودمو میگیرم.. آخه مادرشوهرم وقتی جایی دعوت میکنن اگه دلش نخواد به من نمیگه بعد خودش میره و میگه فلانی دعو.تت کرده بود من بهت نگفتم ولی خودمون رفتیم..!! و از اونجا که سطح خانواده من از خانواده همسرم بالاتره از همه لحاظ... اونا همیشه فکر میکردن من قبولشون ندارم و خودمو براشون میگیرم که نمیرم.. در صورتی که من طفلک اصلا خبر نداشتم.. مادر شوهرم زن خوبی ولی گاهی هم رگ مادرشوهریش میگیره.. هیچی دیگه اومدیم خونه و خوابیدیم..

یه چیز دیگه و اونم اینکه مامانم گفت آپارتمانم رو میفروشم به شما.. از اونجا که چند سال پیش و قبل از خرید این خونه هم ما پیشنهاد خرید داده بودیم و موافقت نشده بود همسرم دلخور شده از مامانم.. این دفعه من دوباره گفتم مامان میخواد خونشو بفروشه به ما.. خیلی همسری خوشحال شد و زنگ زد به مامانم.. ولی مامان گفت یه هفته فرصت بدید و شما اولویت هستید.. همسری گفت سر کاریه.. ولی من مطمئن بودم.. همش برنامه ریزی و حساب و کتاب میکردیم.. تا شنبه به مامان گفتم بفروشیم خونمون رو گفت بزار من خونه پیدا کنم بعد میفروشم نمیتونم سرمایه شوهرمو به باد بدم!!!! این حرف منطقیه ولی نباید میگفت حتما میفروشم بعدش دوباره بگه اگه پیدا شد میفروشم.. منم به همسری گفتم و اونم ناراحت شد و تا شب ناراحتی و دعوا کرد.. البته بعدش کلی معذرت خواهی کرد و منم درکش کردم.. حالا باید دعا کنیم خودش درستش کنه.. من که دیگه سپردم به خودش و خودمو کشیدم کنار.. خدایا خودت درستش کن من دیگه خسته شدم از این بلاتکلیفی..

  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

  • مدیریت سایت
  • سلام
    خوبید؟؟
    وبلاگ زیبایی دارید به وبلاگ منم سر بزنید اگه خوشتون اومد لینکم کنید !!
    خیلی ممنون !
    www.number1.blog.ir

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">