کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

بازم مهمونی

سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۳، ۰۹:۳۲ ق.ظ

یعنی من واقعا دارم از خستگی میمیرم.. همش تا عصر سر کار بعدش خونه و جمع و جور بعد مهمونی تا پاسی از شب بعد خونه و بقیه کارها خوابیدن و ساعت 3 و نیم بیدار شدن و 4 و نیم خوابیدن و 6 بیدار شدن یعنی خستگی مونده تو جونم و اصلا دیگه دلم نمیخواد برم مهمونی .. هفته پیش و این هفته یا مهمون بودیم و یا مهمونی می دادم.. دیروز اینقدر خسته بودم که ساعت 8 و نیم به زور ساعت زدم.. قرار شده یک ویژه نامه تهیه بشه از گزارش عملکرد دستگاه های اجرایی و ارسال بشه به بیت رهبری.. من اینقدر استرس دارم که نگو.. همش میگم مطالبمون باید خیلی عالی باشه و کارهامون باید خیلی مطلوب باشه چون حضرت آقا قراره ببینه و بخونه و باید شاد بشه... از سر کار همسری اومد دنبالم و رفتیم دخترم رو برداشتیم و رفتیم خونه قرار بود مشتری بیاد که اگه بشه خونمون رو برداره و به جاش یه آپارتمان اکازیون به ما بده.. البته سرش هم باید بذاریم... شاید به نظر برخی ها خونه جدید ایراداتی هم داره ولی با شرایط فعلی ما برامون اکازیون محسوب میشه..فوقش کم آوردیم رهن میدیم خودمون یه جا اجاره میکنیم تا پولش جور بشه.. درسته باید یکم سختی بکشیم ولی عوضش به یه خونه بزرگ تر و منطقه خوب تر میریم... یعنی من و همسری باید خودمون رو بتکونیم و من باید طلاهای عزیزم رو بفروشم ولی مهم نیست طلا همیشه گیر میاد اونچه مهمه خونه اس.... کلی دعا کردم خدا کنه درست بشه اگه کسی منو میخونه لطفا من رو از دعاش محروم نکنه.. دیروز عصرش رفتیم دیدم خوب بود و من موافقت کردم.. بعد رفتیم خونه مامان و من قبلش برای دخترم سوپ درست کردم.. اونجا حاضر شدیم و نماز خوندیم و رفتیم خونه عموی مامان خیلی خوش گذشت بسیار خوانواده گرم و صمیمی هستن کلی خوش گذشت.. و ساعت یک ربع به یک!!! من به بابا گفتم میخوام برم خونه خودمون!!!!!! بابای عزیزم منو رسوند و منم به کارام رسیدم و چه خوابیدنی؟؟؟ دخترم شیر میخواست.. تشنه میشد... گرسنم میشد.. پاشدم چیپس عزیزم رو با چشم های بسته خوردم و.. تا سحری کورمال مورمال رفتم آشپزخونه غذامو برداشتم حتی داغش هم نکردم سرد خوردم و لالا .. صبح که بیدار شدم همسری اومده بود و طفلک با لباس تو سالن خوابیده بود تا ما رو ببره .. خواهش میکنم اگر امروز کسی منو خوند از دعای خودش محرومم نکنه..

  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">