کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

دلم گرفته

يكشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۳، ۱۱:۵۷ ق.ظ

امروز هیچ حال خوشی ندارم.. دیروز از سر کار همسری اومد دنبالم رفتیم خونه مامان دخترم رو برداشتیم و رفتیم خونه.. قرار بود از مخابرات بیان خط جدیدمون رو وصل کنن.. گفته بود تا ساعت هفت میان.. منم تا رسیدیم سریع دخترمو حمام کردم و بعدش خودم رفتم و اومدم خونه رو تمیز کردم و برای افطاری کباب با پلو و برای سحری مرغ درست کردم در این میان برای دخترم هم سوپ پختم.. همسری ازم پرسید چی دوست داری برات بخرم؟؟ گفتم زولوبیا و زرده بامیه دوست ندارم... بعدش نمیدونم چی شد یهو رفت تو فکر و ناراحت شد ازش پرسیدم چی شد؟؟ گفت هیچی.. از اونجایی که تو کتاب گیس گلابتون نوشته مادر همسراتون نشین و بازی پرسش و پاسخ برای دونستن افکارشون و یا دلیل ناراحتی شون درنیارین منم ساکت شدم.. ادامه کارهامو دادم ولی همش بدتر میشد.. تا اینکه گفت دخترم منو دوست نداره و تو رو بیشتر دوست داره!! البته نمیدونم این یه بهونه بود یا واقعی دیگه به دخترم محل نمیذاشت و وقتی گریه میکرد بهش بیتوجه بود انگار نه انگار..گفتم عزیزم اون هنوز 8 ماهشه و از محبت چیز زیادی نمیدونه بعد خوب به من چون مادرشم و کارهاشو انجام میدم بیشتر توجه میکنه چون میدونه نیازهاش توسط من برطرف میشه.. دوباره گفت پدرتو از من بیشتر دوست داره!! گفتم همه بچه ها عاشق پدربزرگ و مادربزرگاشون هستن.. گفت پس چرا پدر و مادر منو دوست نداره؟؟؟ گفتم اونا رو هم دوست داره ولی چون بیشتر پیش مامان منه و اونا بیشتر محبت میکنن و اسباب بازی می خرن و ... شاید تو ذهنش بیشتر موندن وگرنه همه رو دوست داره ... آقا نشد که نشد..بدتر شد.. دم اذان شده بود.. افطاری رو آماده کردم و غذاهم هم آوردم براش کشیدم با قیافه عبوس خورد و رفت سر کار ..منم بغضم ترکید.. .. بعدش دیگه نتونستم چیزی بخورم البته همسری نازمو کشید ولی من دیگه توانم خیلی کم شده ..  تا ساعت یک داشتم غصه می خوردم و اعصابم خورد بود.. گفتم دو ساعت بخوابم برای سحر بیدار بشم که ساعت پنج و نیم بیدار شدم.. همسری شش  و نیم اومد منم مشغول آماده شدن خودم و دخترم شدم و پیش به سمت خونه مامان و اداره..الان هم سرم به شدت درد میکنه و ضعف کردم و بدبختانه امروز یه ارباب رجوعم دو ساعت کارش طول کشید و اینقدر حرف زد که سرم داره میترکه... الان همسری اومد دم اداره از دلم درآورد.. حتی یه ساعت پاس گرفتم با هم رفتیم بازار.. حال روحیم بهتر شد ولی سردردم نه .. هیچ جون ندارم دردش میزنه به چشم هام.. تا شب خدا کمک کنه.

  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">