کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

خواب آلودگی

يكشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۳، ۱۰:۲۹ ق.ظ
جمعه رو روزه گرفتم که پیشواز ماه رمضون برم... سحری بیدار شدم و یادم نیست چی خوردم.. صبحش صبحانه همسری و آماده کردم و دادم و به کارهام رسیدم همسری همش می گفت بشین تو روزه ای یا بگو من چه کار کنم؟؟ گفتم نه خوبم الان اولاشه خیلی احساس ضعف ندارم وسطاش به دادم برس که نایی برام نمی مونه.. ناهار قورمه سبزی گذاشته بودم آماده کردم و همسری ناهارشو خورد و رفت و منم ظرف ها رو شستم و کنار دخترم دراز کشیدم تا دوستم بیاد.. تران که اومد کللللللللللللللی با هم حرف زدیم ولی من تصمیم گرفتم دیگه دست از راهنمایی کردن دیگران بردارم چرا که نه تنها گوششون بدهکار نیست و کار خودشون رو می کنن.. بلکه فقط نامه عمل من سنگین تر میشه... براش شربت و میوه آوردم و حرف از سر روزه افتاد که مجبور شدم بگم روزم گفت: دیدم امروز چاییت به راه نیست!!!!!!! تقریبا ساعت 6 رفت سر کارش و منم به بقیه کارهام رسیدم غذاهای دخترم رو آماده کردم و مقنعه ام و دو تا از پیراهن های همسری رو اتو کشیدم .. دخترم هم همش لباس هاشو کثیف می کرد و دو بار لباس عوض کردم و شستم.. افطار کردم و نماز خوندم که نمونه آخر شب سنگین بشم و  همسری اومد شام خوردیم و لالا...
دخترم رو توی سالن خوابوندم خیلی راحت تر خوابید تا روی تخت.. روی تخت همش وول می خوره و برمی گرده و نصفه شب گریه می کنه..
.... ساعت سه و ربع بیدار شدم و برای تران تک انداختم تا بیدار شه آخه قرار بود من بیدارش کنم.. قورمه سبزی رو همین طوری سرد سرد خوردم چوم خیلی خسته بودم و خوابم میومد.. بعد چایی و رفتم تا اذان یه چورت کوتاهی بزنم کنار دخترم که نمازم قضا شد.. ساعت 6 و 45 بیدار شدم و دخترم رو عوض کردم و آماده کردم و همسری هم بیدار شد و پیش به سوی خونه مامان دخترم و گذاشتم و اعلام کردم امروز یوم الشک هست و اومدم سر کار حالم اینقدر بد بود که با ارباب رجوع هام درست نمیتونستم حرف بزنم یعنی کلمات نمیچرخید تو دهنم و مثل هر روز اکتیو نبودم کلا کار خاصی نکردم و همکارام به احترام من آبدارخونه رو تعطیل کردن.. سر ظهر رفتم دارو خونه خرید کردم و بعد از اداره رفتم خونه مامان که دیدم نقاشی دارن... دخترم دیروز دو بار به دلیل هل دادن های مامانش که من باشم توی رو روک پاش گیر کرد و گریه کرد و یه بار هم که صندلیش با جاش کند و افتاد و باز کلی گریه کرد.. دندون هاش هم داره درمیاد کلا لاغر و عصبی شده و من بسییییییییییار ناراحتم..
با اینکه روزه بودم دیدم اگه بشینم دیرتر میگذره لذا نمازمو خوندم و شروع کردم دلمه برگ مو درست کردم..... دیگه دم اذان می خواستم بمیرم... بعد افطار بابا دیر اومد و شام خوردیم و دخترم خوابید منم با همسری تماس گرفتم و گفتم.. دخترم بمونه که گفت باشه منم با کلی خرید که خواهری به سفارش من از رفاه با تخفیف خریده بود در ساعت 22 و 50 دقیقه راهی منزل با همسری شدم همسری هم همش تو ماشین می گفت کاش میاوردیش من دلم براش تنگ شده فردا هم نمیبینمش ........  گفتم عزیزم من زنگ زدم بهت گفتم خوب میگفتی نه... میگه نمیشد من نخواستم رو حرف تو حرفی بزنم... منم گفتم ببین من کارمندم خونه دار نیستم که خیالم راحت باشه بچم پیشمه و تو هم هر موقع خواستی ببینیش من مجبورم به خاطر شرایط کاریم و به خاطر دخترمون گاهی بر روی احساس مادریم پا بذارم و بذارم بچه اونجا بمونه چون الان که 11 شبه و خوابه با این اوضاع دندون درآوردن و .. به زور خوابیده من نمیتونم بیدارش کنم بیارمش.. دوباره تو خونه هم بخوابه و فرداش هم وقتی خوابه ببرمش..البته که خودش همه اینها رو میدونه و واقعا درکم می کنه ولی خوب اونم یه پدره... و عاشق دخترشه همسری هم خیلی خسته بود.. رفتیم خونه فقط تونستم خریدها رو جا به جا کنم.. دوش گرفتم و لالا .
امروز هم سحر بیدار شدم در حالی که دلم درد می کرد و حالت تهوع داشتم و هیچ چیزی دلم نمیخواست ولی باید می خوردم.. لذا تخم مرغ و سوسیس خوردم با دو تا لیوان شربت آبلیمو و چای و نماز و لالا صبح همسری ساعت هفت و نیم بیدارم کرد.. با چشم های پفیده در حالی که مدام خودم رو فحش میدادم بابت سر کار رفتن  بیدار شدم و لباس پوشیدم و راه افتادم... الان هم چشم هام بالا نمیره..خیلی خسته ام و خوابم میاد و در عین حال بسیار هم کار دارم.. فقط خدا خودش کمک کنه..

  • زهرا مهربون

نظرات  (۲)

  • خادم الحسین
  • سلام علیکم
    "نگویید رمضان بلکه بگویید ماه رمضان چرا که رمضان نام خداوند است"
    ماه رضان بر شما عاشقان مبارک
    به روزیم و منتظر نظرات زیبای شما هستیم...
    التماس دعا
    یا علی مدد
    سلام
    وبلاگتون مبارک. خیلی قشنگ شده
    امیدوارم هر روز مطالب شادی ازتون ببینم.
    موفق باشید

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">